سرگیجه های بعد از شراب

تقدیم به تویی که میدانم که میدانی
«دوستت دارم»
آن شب که آخرین جرعه را به یاد او نوشیدم
آسمان روشن شد
سبدی برداشتم و رفتم تا برایش
زیباترین ستاره ها را
دست چین کنم
آن شب
چه شکوهی داشت آسمان
سبدم پر از ستاره شده بود
خورشید که دمید
من در ورطه از نور خود را یافتم
با خود گفتم چه فری دارد خورشید امروز
نه
محال است
محال است این همان خورشیدی باشد
که بر انسان نخستین تابید
ناگهان باد آمد و ستاره هایم را با خود برد
من در پی باد
دویدم و فریاد زدم
آی باد کولی دوره گرد
ستاره هایم را پس بده
من آنها را برای محبوبم چیده ام
باد بی اعتنا خندید و رفت
من ماندم و سبد خالی از ستاره
همان جا روی علفهای غفلت دراز کشیدم
وای ، آسمان
آسمان آینه شده بود
خود را در آسمان نگریستم
با خود گفتم
من اینجا چقدر تنهایم
ناگهان ندایی از آسمان آمد
گفت
آزاد باش ، تنها باش
صدایی آشنا داشت
وای خدای من
من در چشمان نسترن بودم
من دیوانه خمور
ستاره چین چشمان نسترن بودم
گفت : برخیز و بیا
گفتم : کجا ؟
گفت: آنجا که همه چیز با نگاهی می شود آه
آنجا که ترس گناهی نا بخشودنی است
برخاستم و براه افتادم
نسترن
ها در سر راهخلوتم را پر میکرد
من انجا تنها بودم
من در چشمان نسترن بودم
