آی
ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم
چند وقت است که دایم به تو می اندیشم
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو آینه انقدر یکی است؟
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من! آن شبح شاد شبانگاهی تویی