شعر من،برای تو...

من از ازدحام واژه های متروک
من از دشت های خاموش غفلت
سوی تو می آیم
وتنم به بطالت آفتاب آغشته است
گوش کن
خاک مرثیه مرا می خواند و نسیم
صبحدمان زمزمه های دلتنگی مرا
می برد کوچه به کوچه
بگو
بگو ای آشنا ترین من با من
بگو کجای قصه دست من لغزید
و چشمانم پی بازیگوشی پروانه های سربی به خواب رفت؟
بگو افسون کدام مرداب در من جاریست
که اینچنین بی پروا به معراج قاصدکها شک می کنم؟
نفرین بر این خاموشی
بگو دستهایم
آیا حریق سرد هشیاری را خواهد ربود؟
آه، ای زیبا ترین من
من تندیس پریشانیم
عفت پاک کلامت را در من ریز
تا تندیس پریشانی فرو ریزد
و رستاخیزدوباره ای باشد بر این ویرانی
افسوس
جاده مرا می خواند
و من تنها رهگذر واژه های متروک
و دشتهای خاموش غفلتم.
