تبليغاتX
شراب عشق

من گل نسترن زیبایی دارم

  

 

 من گل نسترن زیبایی دارم

که هر شب با نوای غم انگیز من

هم آواز می شود

همیشه با من و من تنها با او

دنیای من
 
رهگذاریست در زیبایی او
 
و او تنها رهگذر این رهگذار است
 
و او به شکل تنهایی من
 
پر از راز نهفته
 
پر از حرف نگفته است
 
من بهار عشق را
 
در نگاه او دیدم
 
من آراستگی او را دیدم
 
و به ژولیدگی خود خندیدم
 
من گل نسترن زیبایی دارم
 
که هر روز در باورم می شکفد
 
تکثیر می شود
 
سبزی من از اوست
 
زردی او از من
 
گم شدم در افسون نگاهش
 
چون غریقی غرق در راز
 
همچو مرغی مست پرواز
 
بی نیاز از هر نیاز
 
من نسترن زیبایی دارم.

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

 

                            تقدیم به آیدین مهربونم

شب است و دلم چون پرنده ای عاشق در پی نور

نور تو در کوچه های تاریک خیال پر می کشد

یادت چون شعله ای است که بر تن پروانه ی دل می زند

و غوغایی بر جان و روحم می کشد

عزیزم برگ برگ صفحه های ذهنم با خیال نازت عطر آگین شده اند

و ذره ذره ی وجودم با گرمای محبت تو شکل گرفته و شکوفا شده

هستی ام از رنگ هستی توستای صمیمی ای قدیمی آشنا

دستهایم گرمی دستهایت را می طلبد

و روح تشنه ام زلالی و صافی قلبت را طلب می کند

یادت مرا با خود به کرانه های زیبای هستی ام می برد

آنجا که جز رد پای نازنینت چیز دیگری نتوان دید

مرا در آغوش گیر و بوسه ی عشق بر لبان تشنه ام بزن

تا شراب محبتت تن خسته ام را شوری دوباره بخشد

به یادم آر و با من باش تا آرامم کنی

که این دل تنها با حس و یادت آرام می گیرد

                                                   عزیزم تولدت مبارک

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

 

 

تو کدوم کوهی که

 خورشید از تو دست تو می تابه؟

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

نیستی که ببینی

 

برای شنیدن تو


که هیچوقت برام حرفی نداری


باید بمونم اینجا


شاید یه روز بیای ببینی


تموم روزا مثل هم مثل همیشه


صدای قشنگت همه جا شنیده میشه


اما خودت که نیستی ببینی همش عذاب


مثل سرابه وقتی میخوام دیگه نیستی


نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن


نریزن بمونن بسازن نمیرن


نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن


نریزن بمونن بسازن نمیرن

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |


.کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به آیدین و نسترن می باشد
©2007 All rights reserved.

sharab eshgh