تبليغاتX
شراب عشق

 

سال ها پیش از این

در غروبی غمگین

در سکوتی سنگین

ما به هم برخوردیم

من برای دل تو

تو برای دل من

سال ها در پی هم

در غمت رسته به هم

من جدا از غم و فارغ از غمم

فارغ از سلسله ی سیر نگاه

که بدان این دل دیوانه ی من گشت اسیر

کاش می شد به تو گفت

که تو تنها شاعر شعر منی

کاش می شد به تو گفت

تو نرو دور نشو از دل من

تا که هرگز نمیرد دل من

 

نوشته شده در پنجم بهمن 1386 ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

سرگیجه های بعد از شراب

تقدیم به تویی که میدانم که میدانی

«دوستت دارم»

 

آن شب که آخرین جرعه را به یاد او نوشیدم

آسمان روشن شد

سبدی برداشتم و رفتم تا برایش

زیباترین ستاره ها را

دست چین کنم

آن شب

چه شکوهی داشت آسمان

سبدم پر از ستاره شده بود

خورشید که دمید

من در ورطه از نور خود را یافتم

با خود گفتم چه فری دارد خورشید امروز

نه

محال است

محال است این همان خورشیدی باشد

که بر انسان نخستین تابید

ناگهان باد آمد و ستاره هایم را با خود برد

من در پی باد

دویدم و فریاد زدم

آی باد کولی دوره گرد

ستاره هایم را پس بده

من آنها را برای محبوبم چیده ام

باد بی اعتنا خندید و رفت

من ماندم و سبد خالی از ستاره

همان جا روی علفهای غفلت دراز کشیدم

وای ، آسمان

آسمان آینه شده بود

خود را در آسمان نگریستم

با خود گفتم

من اینجا چقدر تنهایم

ناگهان ندایی از آسمان آمد

گفت

آزاد باش ، تنها باش

صدایی آشنا داشت

وای خدای من

من در چشمان نسترن بودم

من دیوانه خمور

ستاره چین چشمان نسترن بودم

گفت : برخیز و بیا

گفتم : کجا ؟

گفت: آنجا که همه چیز با نگاهی می شود آه

آنجا که ترس گناهی نا بخشودنی است

برخاستم و براه افتادم

نسترن ها در سر راه

خلوتم را پر میکرد

من انجا تنها بودم

من در چشمان نسترن بودم

نوشته شده در پنجم بهمن 1386 ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

شعر من،برای تو...

                                        

من از ازدحام واژه های متروک

 

من از دشت های خاموش غفلت

 

 سوی تو می آیم

 

وتنم به بطالت آفتاب آغشته است

 

گوش کن

 

خاک مرثیه مرا می خواند و نسیم

 

صبحدمان زمزمه های دلتنگی مرا

 

می برد کوچه به کوچه

 

بگو

 

بگو ای آشنا ترین من با من

 

بگو کجای قصه دست من لغزید

 

و چشمانم پی بازیگوشی پروانه های سربی به خواب رفت؟

 

بگو افسون کدام مرداب در من جاریست

 

که اینچنین بی پروا به معراج قاصدکها شک می کنم؟

 

نفرین بر این خاموشی

 

بگو دستهایم

 

آیا حریق سرد هشیاری را خواهد ربود؟

 

آه، ای زیبا ترین من

 

من تندیس پریشانیم

 

عفت پاک کلامت را در من ریز

 

تا  تندیس پریشانی فرو ریزد

 

و رستاخیزدوباره ای باشد بر این ویرانی

 

افسوس

 

جاده مرا می خواند

 

و من تنها رهگذر واژه های متروک

 

و دشتهای خاموش غفلتم.

 

نوشته شده در چهارم بهمن 1386 ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |


.کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به آیدین و نسترن می باشد
©2007 All rights reserved.

sharab eshgh