تبليغاتX
شراب عشق

به تو می اندیشم

 

زيبايي ام را پاياني نيست

وقتي كه در چشمان تو به خواب مي روم

و هراس كودكانه ام را از پای در می آورم

در عطري كه از تو بر سينه دارم

چه بي پروا دوستت دارم

و چه بي نشان تو را گم مي كنم

وقتي كه دروغ مي گويم

اینجا خاطریست که هر روز

به تو می اندیشد.

نوشته شده در سی ام آذر 1386 ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

خواهم تو شوی محبوب دلم

 

» تقدیم به نسترنم «

 

من از تو آغاز کردم

 

در تو پایان می یابم

 

تو پایان این قصه ناتمامم باش

 

بی تو آغازی نیست

 

بر این پایان سیاه

 

تو امید دل بی سامانم باش

 

هر کوچه یادگار

 

عشق رهگذرانیست

 

تو رهگذر کوچه ویرانم باش

 

نفس هر سحر

 

از خاطر ها می گذرد

 

تو سحرگاه شب بی پایانم باش

 

آیدین زنده به عشق

 

رسیدن به گلی است

 

تو بیا نوگل خندان گلستانم باش

 

         

نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386 ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره


رنگ چشمای تو بارون و به یادم میاره


وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره


قهر تو تلخی زندون و به یادم میاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه


تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه


تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب


من همونم که اگر بی تو باشه جون می کنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه

تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی


تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی


تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای


تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن


گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن


اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی


برای بردن تو با اسب بال دار می تازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه

نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

                                                               

                                    این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

                                            در بند سر زلف نگاری بوده است

                                          این دسته که بر گردن او می بینی

                                      دستی است که بر گردن یاری بوده است

                                                     

 

نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

دوستم داشته باش

 

دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند

 
دستها ، بیهوده ، چشمها، بیرنگ اند


دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند


برگها می سوزند ، یادها می گندند

 


باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز


آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز


دوستم داشته باش ، عطرها در راهند


دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

 


دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران


گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان


دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد


ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

 


دوستم داشته باش ، برگ را باور كن


آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن


دوستم داشته باش ، عطرها در راهند


دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

 


خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود


روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود

 
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت


نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

 


دوستم داشته باش ، عطرها در راهند


دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند...

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386 ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

قصه لیلی

 

خدا گفت: زمین سرد است

چه کسی میتواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من

خدا شعله ای به او داد

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت

سینه اش آتش گرفت

خدا لبخند زد لیلی هم

خدا گفت : شعله را خرج کن

زمینم را به آتش بکش

لیلی خود را به آتش کشید

خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر می گرفت

خدا حظ میکرد

لیلی میترسید

می ترسید آتش اش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست

خدا اجابت کرد

مجنون سر رسید 

مجنون هیزم آتش لیلی شد

آتش زبانه کشید

آتش ماند

زمین خدا گرم شد

خدا گفت : اگر لیلی نبود

زمین من همیشه سردش بود

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است

زیادی تند است

خاکستر لیلی هم دارد میسوزد

امانتی ات را پس می گیری ؟

خداگفت : خاکسترت را دوست دارم

خاکسترت را پس میگیرم

لیلی گفت : دلم زندگی میخوادهد ، ساده ، بیتاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری ....

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است

اشک دریاست

دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب

پایانی قشنگ تر بلدی ؟

لیلی گریه کرد 

لیلی تشنه تر شد

خدا خندید    .                                               

نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

 

مادامی که منیت زندگی تو را اداره می کند بیشتر افکار عواطف و رفتارهایت از خواسته و ترس نشات می گیرند. آن گاه در روابطی که داری یا از شخص دیگر چیزی می خواهی یا از چیزی در رابطه با او می ترسی.

                    عشق چیزی نمی خواهد و از چیزی نمی ترسد.

                چه زیباست که در روابطت به ورای خواسته و ترس بروی.

                                                  اکهارت توله

 

                                                                                             

نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

شعر من برای تو

 
 
فاصله شاید
 
پرسه ای بیش نباشند
 
پرسه ای بین رفتن و ماندن
 
و جدایی شاید
 
وسعت گم شده عشق
 
در سردی نفسهای یک عاشق باشد
 
و انتظار شاید
 
پنجره ای باشد
 
رو به نسترن های تر
 
که از پشت یک آه پیداست
 
و تنهایی
 
تنهایی شاید                                                  
 
فاصله ای باشد
 
میان جدایی و انتظار
 
نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386 ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

نقش تو

 

وای ، باران


باران


شیشه ی پنجره را باران شست

 
 از دل من اما

 
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386 ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

به خاطر عشق

 

تو به من خندیدی

 
 و نمی دانستی

 
 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 
 سیب را دزدیم

 
 باغبان از پی من تند دوید

 
 سیب را دست تو دید

 
 غضب آلوده به من کرد نگاه

 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 
 و تو رفتی و هنوز

 
 سالهاست که در گوش من آرام آرام

 
 خش خش گام تو تکرار کنان

 
 می دهد آزارم

 
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 
 که چرا

 
 خانه کوچک ما سیب نداشت
 

 

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386 ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

قناری تو قفس خوش بود

 

قناری تو قفس خوش بود

غریبه تو بیابونها

رو چشم آدمها جاش بود

نه تو چنگال حیوونها

قناری تو قفس خوش بود

غریبه تو بیابونها

قفس قصر طلاییش بود

نه زیر چتر ناودونها

***

قناری این روزها ای وای

همش غمگین وپژمرده است

چه فایده اگر که آزاده

تن و جونی که دل مردست

خاطر خواه اتاقش بود

خیال می کرد بهشت اینه

حالا در وحشت از چنگ

عقاب و باز و شاهینه

نه غصه اش آب و دونش بود

نه در هراس جونش بود

نه مثل این روزها فکر

 زمستون و خزونش بود

قناری تو قفس خوش بود

غریبه تو بیابونها

رو چشم آدمها جاش بود

نه تو چنگال حیوونها

***

محاله اونو بشناسی

آخه بال وپرش ریخته

یه حالی داره که انگار

 همه چیز زشتو بی ریخته

نه با پروانه ها دمخور

نه سر وقت گلها میره

یه گوشه رفته کز کرده

دلش ترسیده دلگیره

همین جوری که پیش میره

همین روزهاست که می میره

قناری تو قفس خوش بود

غریبه تو بیابونها

رو چشم آدمها جاش بود

نه تو چنگال حیوونها

قفس قصر طلاییش بود

نه زیر چتر ناودونها

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386 ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

شيرين من

 

 

شيرين من تلخي نكن با عاشق

 

تموم ميشن گم ميشن اين دقايق

 

دنياي ما، مال من وتو اين نيست

 

رو كوه ديگه فرهاد كوه كني نيست

 

من نمي گم فرهاد كوه كنم من

 

تيشه به كوه ها كه نمي زنم من

 

فرهاد عاشقم قلم تيشمه

 

از تو نوشتن همه انديشمه

 

عاشق تو بي تو به كوه نميره

 

وقتي نباشي تو خودش مي ميره

 

يه روزي مي آي كه نمي دونيم كي هستيم

 

يار كي بوديم وعشق كي بوديم وچي هستيم

 

شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد

 

شيرين شيرينم نده زندگيم رو بر باد

 

نده زندگيم رو بر باد

 

 

  

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

آه از اين...

 

 

آسمون رويا امشب گرمه از تب من

ماه آرزوها اومده تو شب من

عطر شمع بوسه رو لبهاي بسته‌ باد

جز نسیم نوازش دل من دل تو دل ما

دل همه‌ي آدما مگه چي مي‌خواد؟

آروم اومدي تو خوابم

آروم اومدي مثل رقص يه پروانه با ناز سايه‌ گل

بوي عشق تو هوا پيچيد

اشک تو رو لب من بوسيد

قلب منو همه جا همه جا همه جا برد

خوابي که عشق تو چشاي تو دید

آروم اومدي تو خواب

آروم اومدي مثل رقص يه پروانه با ناز سايه‌ گل

آه از اين سفر کوتاه

بازم منو و تو و دوري و آه

مي‌ترسن از منو تو منو تو منو تو حيف

تو قلب ما نه هوس نه گناه

بوي عشق تو هوا پيچيد

اشک تو رو لب من بوسيد

قلب منو همه جا همه جا همه جا برد

خوابي که عشق تو چشاي تو دید

نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386 ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

گفتم :نمیدانم که در قید که هستی ؟

طرفدار خدا یا بت پرستی؟

نمیدانم در این دنیای محشر

به چه عشقی چنین ساکت نشستی؟

گفت: طرفدار خدای عشقم ای یار

از این عاشق کشی ها دست بردار

که کار بت پرست بی وفایی

نه من که غصه ام درد جدایی

گفتم :خدا را با تو هر گز نیست کاری

که تو خود ناخدای روزگاری

به روی ذورق در هم شکسته

مثل ماهی که رو ابرا نشسته

گفت : اگر من ناخدایم با خدایم

نکن تو از خدای خود جدایم

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق

گفتم: خدای عشق تو داره خدایی

که تو دینش گناه بی وفایی

بگو رندانه میگویی صد افسوس

تو نور ماهی و من نور فانوس

تو هشیارانه گفتی یا زمستی

نفهمیدم که در قید که هستی؟

گفت : من غرق سکوتم تو بخوان قصه پرداز تویی

من هیچم و پوچم تو بمان سینه با راز تویی

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق

گفتم : من غرق سکوتم تو بخوان قصه پرداز تویی

من هیچم و پوچم تو بمان سینه با راز تویی

من رو به زوالم دم آغاز تویی

دم آغاز تویی

نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386 ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |


.کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به آیدین و نسترن می باشد
©2007 All rights reserved.

sharab eshgh