تبليغاتX
شراب عشق

من گل نسترن زیبایی دارم

  

 

 من گل نسترن زیبایی دارم

که هر شب با نوای غم انگیز من

هم آواز می شود

همیشه با من و من تنها با او

دنیای من
 
رهگذاریست در زیبایی او
 
و او تنها رهگذر این رهگذار است
 
و او به شکل تنهایی من
 
پر از راز نهفته
 
پر از حرف نگفته است
 
من بهار عشق را
 
در نگاه او دیدم
 
من آراستگی او را دیدم
 
و به ژولیدگی خود خندیدم
 
من گل نسترن زیبایی دارم
 
که هر روز در باورم می شکفد
 
تکثیر می شود
 
سبزی من از اوست
 
زردی او از من
 
گم شدم در افسون نگاهش
 
چون غریقی غرق در راز
 
همچو مرغی مست پرواز
 
بی نیاز از هر نیاز
 
من نسترن زیبایی دارم.

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

 

 

تو کدوم کوهی که

 خورشید از تو دست تو می تابه؟

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

نیستی که ببینی

 

برای شنیدن تو


که هیچوقت برام حرفی نداری


باید بمونم اینجا


شاید یه روز بیای ببینی


تموم روزا مثل هم مثل همیشه


صدای قشنگت همه جا شنیده میشه


اما خودت که نیستی ببینی همش عذاب


مثل سرابه وقتی میخوام دیگه نیستی


نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن


نریزن بمونن بسازن نمیرن


نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن


نریزن بمونن بسازن نمیرن

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

طلوع تو

نگاه کن که غم درون ديده ام


چگونه قطره قطره آب می شود


چگونه سایه سیاه سرکشم


اسیر دست آفتاب می شود


نگاه کن


تمام هستیم خراب می شود


شراره ای مرا به کام می کشد


مرا به اوج می برد


مرا به دام می کشد


نگاه کن


تمام آسمان من


پر از شهاب می شود



تو آمدی ز دورها و دورها


ز سرزمین عطرها و نورها


نشانده ای مرا کنون به زورقی


ز عاجها، ز ابرها، بلورها


مرا ببر امید دلنواز من


ببر به شهر شعرها و شورها



به راه پرستاره می کشانی ام


فراتر از ستاره می نشانی ام


نگاه کن


من از ستاره سوختم


لبالب از ستارگان تب شدم


چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل


ستاره چین برکه های شب شدم


چه دور بود پیش از این زمین ما


به این کبود غرفه های آسمان


کنون به گوش من دوباره می رسد


صدای تو


صدای بال برفی فرشتگان


نگاه کن که من کجا رسیده ام


به کهکشان، به بیکران، به جاودان



کنون که آمدیم تا به اوجها


مرا بشوی با شراب موجها


مرا بپیچ در حریر بوسه ات


مرا بخواه در شبان دیرپا


مرا دگر رها مکن


مرا از این ستاره ها جدا مکن



نگاه کن که موم شب براه ما


چگونه قطره قطره آب می شود


دیدگان من


به لای لای گرم تو


لبالب از شراب خواب می شود


نگاه کن


تو میدمی و آفتاب می شود...

                                               

                                                                                                                    
 

نوشته شده در نهم اسفند 1386 ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

آغشته شد جانم با تن تو

از بوي تو چون پيراهن تو


آغشته شد جانم با تن تو


آغوشي باش تا بوي تو بگيرم

       

آهنگي باش دراين خانه بپيچ


پروازي باش از بگذشته که هيچ


آهنگي نيست در نايي که اسيرم

        

از بوي تو چون پيراهن تو


آغشته شد جانم با تن تو


آغوشي باش تا بوي تو بگيرم

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

 

                                       آی

                   ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم   

               چند وقت است که دایم به تو می اندیشم 

                به همان سایه همان وهم همان تصویری

                که سراغش ز غزل های خودم می گیری

                 به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

                 یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

                به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت

                به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت

               شبحی چند شب است آفت جانم شده است

                   اول اسم کسی ورد زبانم شده است

                یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش

                می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

                  آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

               راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

                اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست

                  پس چرا رنگ تو آینه انقدر یکی است؟

                      آن الفبای دبستانی دلخواه تویی  

                عشق من! آن شبح شاد شبانگاهی تویی 

 

                  

نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

دوستت دارم...

 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

   

 

                         

نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

 

سال ها پیش از این

در غروبی غمگین

در سکوتی سنگین

ما به هم برخوردیم

من برای دل تو

تو برای دل من

سال ها در پی هم

در غمت رسته به هم

من جدا از غم و فارغ از غمم

فارغ از سلسله ی سیر نگاه

که بدان این دل دیوانه ی من گشت اسیر

کاش می شد به تو گفت

که تو تنها شاعر شعر منی

کاش می شد به تو گفت

تو نرو دور نشو از دل من

تا که هرگز نمیرد دل من

 

نوشته شده در پنجم بهمن 1386 ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

سرگیجه های بعد از شراب

تقدیم به تویی که میدانم که میدانی

«دوستت دارم»

 

آن شب که آخرین جرعه را به یاد او نوشیدم

آسمان روشن شد

سبدی برداشتم و رفتم تا برایش

زیباترین ستاره ها را

دست چین کنم

آن شب

چه شکوهی داشت آسمان

سبدم پر از ستاره شده بود

خورشید که دمید

من در ورطه از نور خود را یافتم

با خود گفتم چه فری دارد خورشید امروز

نه

محال است

محال است این همان خورشیدی باشد

که بر انسان نخستین تابید

ناگهان باد آمد و ستاره هایم را با خود برد

من در پی باد

دویدم و فریاد زدم

آی باد کولی دوره گرد

ستاره هایم را پس بده

من آنها را برای محبوبم چیده ام

باد بی اعتنا خندید و رفت

من ماندم و سبد خالی از ستاره

همان جا روی علفهای غفلت دراز کشیدم

وای ، آسمان

آسمان آینه شده بود

خود را در آسمان نگریستم

با خود گفتم

من اینجا چقدر تنهایم

ناگهان ندایی از آسمان آمد

گفت

آزاد باش ، تنها باش

صدایی آشنا داشت

وای خدای من

من در چشمان نسترن بودم

من دیوانه خمور

ستاره چین چشمان نسترن بودم

گفت : برخیز و بیا

گفتم : کجا ؟

گفت: آنجا که همه چیز با نگاهی می شود آه

آنجا که ترس گناهی نا بخشودنی است

برخاستم و براه افتادم

نسترن ها در سر راه

خلوتم را پر میکرد

من انجا تنها بودم

من در چشمان نسترن بودم

نوشته شده در پنجم بهمن 1386 ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

شعر من،برای تو...

                                        

من از ازدحام واژه های متروک

 

من از دشت های خاموش غفلت

 

 سوی تو می آیم

 

وتنم به بطالت آفتاب آغشته است

 

گوش کن

 

خاک مرثیه مرا می خواند و نسیم

 

صبحدمان زمزمه های دلتنگی مرا

 

می برد کوچه به کوچه

 

بگو

 

بگو ای آشنا ترین من با من

 

بگو کجای قصه دست من لغزید

 

و چشمانم پی بازیگوشی پروانه های سربی به خواب رفت؟

 

بگو افسون کدام مرداب در من جاریست

 

که اینچنین بی پروا به معراج قاصدکها شک می کنم؟

 

نفرین بر این خاموشی

 

بگو دستهایم

 

آیا حریق سرد هشیاری را خواهد ربود؟

 

آه، ای زیبا ترین من

 

من تندیس پریشانیم

 

عفت پاک کلامت را در من ریز

 

تا  تندیس پریشانی فرو ریزد

 

و رستاخیزدوباره ای باشد بر این ویرانی

 

افسوس

 

جاده مرا می خواند

 

و من تنها رهگذر واژه های متروک

 

و دشتهای خاموش غفلتم.

 

نوشته شده در چهارم بهمن 1386 ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

          

عاشق باش،

نه عاشق شخصی معین، فقط عاشق باش.

بگذار عشق کیفیت وجود تو باشد،

نه فقط رابطه ی تو با شخصی دیگر،زیرا هر گاه عشق به رابطه بدیل شود،تنها یک نفر را در بر می گیرد،

نه کل عالم را.

عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن.

کل عالم پیوسته عشقش را بر تو جاری می سازد و پاسخ ندادن به آن بسی ناسپاسی است.

عاشق خورشید باش!

عاشق ماه،ستارگان،درختان،کوه ها ،انسان ها، حیوان ها.

فقط عاشق باش

و بگذار هستی معشوق تو باشد.

این همان چیزی است که تو را دیندار می کند.

آن گاه عشق عبادت است.

رهایی بخش است.

 

نوشته شده در دهم دی 1386 ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

عاشقانه

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای زگندمزارها سر شارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نو؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سینه دل سینه ها

 سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه یازارها

اه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دور دست اسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم اغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

درجهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

اه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشنان طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این این خبر گیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه میخواهم که بشکافم ز هم

شایدم یکدم بیالاید به غم

آه میخواهم که بر خیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

ای دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نمیخواب

شسته از من لرزه های اظطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

نوشته شده در دهم دی 1386 ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

کاشکی تو باشی همسفر من

 

سفر یه شعره ، سفر یه قصه است


سفر رهایی از فصل غصه است


با من سفر کن دریا به دریا


ساحل به ساحل تا اوج رویا


سفر عبور از مرز تکراره


هر جای تازه دنیایی داره


پرنده ای باش با بال پرواز


پر کن فضا رو با شعر و آواز


پرنده ای باش با بال پرواز


پر کن فضا رو با شعر و آواز


کاشکی تو باشی همسفر من


تا بینهایت بال و پر من


سفر همیشه همسفر میخواد


دل کندن از غم بال و پر میخواد


بال و پر میخواد...

نوشته شده در پنجم دی 1386 ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط idin & nastaran |

                                                                                                          

                     حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

                    و اندر دل آتش در آ پروانه شو پروانه شو

                 هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

                 وانگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو

               رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

                   وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

                    باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

                گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

                      قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های ما

                       مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

                        گر چهره بنماید صنم پر شو ازو چون آینه

                   ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

نوشته شده در دوم دی 1386 ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

ای کاش...

 

طرح خنده های دل فریب تو

 

در میان جای جای قصه های من

 

آن هجای گرم و آتشین

 

در میان این وجود بی کفن

 

عکس من به روی آب

 

در میان آن سراب

 

رد پای آفتاب

 

مانده تا که بشکند

 

همه شکست

 

همه فریب همه ریا



حجم سنگین حرفها

 

ای کاش قلبها باور میکردند حجم سنگین حرفها را

 

ای کاش قلبها باور میکردند با هم بودنشان را

 

و دوباره آوای شادی از آن نیلبک شنیده میشد

 

 که بر مزار مجنون سبز شد

 

ای کاش دستها حقیقت فاصله ها را فریاد نمیزدند

 

ای کاش فاصله ها میمردند

 

و سکوت ها نابود میشدند            

                                          

نوشته شده در دوم دی 1386 ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

به تو می اندیشم

 

زيبايي ام را پاياني نيست

وقتي كه در چشمان تو به خواب مي روم

و هراس كودكانه ام را از پای در می آورم

در عطري كه از تو بر سينه دارم

چه بي پروا دوستت دارم

و چه بي نشان تو را گم مي كنم

وقتي كه دروغ مي گويم

اینجا خاطریست که هر روز

به تو می اندیشد.

نوشته شده در سی ام آذر 1386 ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط idin & nastaran |

خواهم تو شوی محبوب دلم

 

» تقدیم به نسترنم «

 

من از تو آغاز کردم

 

در تو پایان می یابم